اخيرا با دوستي به نام آنارهیلیست آشنا شده ام كه "آنارهيليست" را در وبلاگ خود اين گونه معرفي كرده است: "چنانچه عقاید شما منافی دین، دولت، اخلاق، عقل،عشق، علم، شعور، فرهنگ، انسانیت، شرع، عرف، کانون گرم خانواده ، وطن، شرافت، غیرت، و خزعبلات دیگری از این دست است، شما یک آنارهیلیست هستید." گويا دوست عزيزمان مخالف همه باورها و عقايد بشري است. در يكي دو يادداشتي كه ميان مان رد و بدل شد دريافتم كه شان عقل و جايگاه آن محل بحث اصلي ماست. از آنجا كه اين دوست ناديده را صريح اللهجه و صميمي يافتم بر آن شدم تا گفت و گويمان را جدي تر دنبال نمايم. اين البته به شرط آمادگي ايشان هم هست. پيش از آن كه وارد بحث شويم بهتر است به يادداشتهايي كه رد و بدل شده است نظري افكنيم:
آنارهيليست:
اسم وبلاگت منو کشوند . می خوای عقل و نقد کنی ، عالیه اما به نفع چی به نفع شهود ؟ از چاله تو چاه نیوفتی پسر . منم نافی عقلم یه سر بزن اگه......
اشراق:
به آنارهیلیست سلام ممنون از نظرت.من نمی خوام عقل رو نقد کنم. می خوام با عقل امور دیگر رو نقد کنم. البته به اندازه وسعم. من نافی عقل نیستم پسر. راستی با چه قوه ای می شه عقل رو نفی کرد؟ می شه حدود عقل رو با عقل معین کرد اما نمی شه اون رو نفی کرد. چون نفی عقل مستلزم استدلال است و دلیل. و دلیل و استدلال مستلزم وجود عقله........نظرم رو راجع به وبلاگت توی وبلاگت بخون.
اشراق: (در وبلاگ آنارهيليست)
به آنارهیليست سلام برای آن که منافی برخی یا همه باورها باشیم باید شناختی از آن باورها داشته باشیم و میان آنها مقایسه ای صورت دهیم. نفی آنها هم مستلزم عقل است و استدلال.برای آن که تمامی شاخه های درخت را ببری باید پایابی داشته باشی. نمی توانی بر شاخه بنشینی و بن ببری. عقل پایه ای ترین و بنیادی ترین چیز است. نمی توانی آن را نفی کنی......
آنارهيليست:
نفی عقل از نظر من نفی وجود عقل یا وجود استدلال عقلی نیست . نفی عقل یعنی نفی استدلالها و نتایج و ارزشهای عاقلانه و جهانشموله. نفی عقل از نظر من رد هژمونی عقله. رد گزافه گویی های عقل و عقلا در رسیدن به یه قاعده ثابت ، جهانی و عقلیه. و البته که می شه با کمک عقل به نا توانی عقل در جامه عمل پوشوندن به آرمانها روشنگری پی برد. کافیه استدلالهای عقلی ارسطو رو به افلاطون مقایسه کنی ، آگوستینو با آکویناس، کانت و با هگل ، هگل و با شوپنهاور و همه رو با نیچه. عقل در هر کدوم از اینا یه سازی زده و هیچ وقت یه نکته مشترک توی اینا پیدانمی کنی. یعنی عقل مرخصه
اكنون نكاتي كه به نظرم مي آيد:
1- در اينجا تمامي باورها و دستاوردهاي بشري در مظان اتهام اند. اما بهتر است از عقل بياغازيم كه بي كمك آن ره به جايي نتوانيم برد. عقل ستيزي در تاريخ ما سابقه اي طولاني دارد. اگر چه بزرگترين فيلسوفان و متكلمان تمدن اسلامي به اين حوزه فرهنگي تعلق دارند اما پس از غزالي و سيطره مغولان و برآمدن صوفيان و بر صدر نشستن فقه به جاي كلام و فلسفه و گسترش يافتن عرفان، عقل و عقلانيت كنج عزلت گزيدند و بحث و استدلال عقلي به حاشيه رفت. البته چراغ عقلانيت هيچ گاه خاموش نگشته است، اما وضع كنوني مان حاكي از دو چيز است: اول :دينداري رومانتيك و فقاهت محور كه عقل و استدلال را بر نمي تابد. يا تنها با هيجانات و احساسات مومنان درگير است و از صبح تا به شام در عزاي / شادي ائمه و پيامبر اسلام مي گريند / شادي مي كنند يا صم بكم رساله هاي عمليه را بازگو مي كنند و در پي تقليد بي چون و چراي احكام فقاهتي اند. احكامي كه مي دانيم تا چه حد ناتوان از حل معضلات اقتصادي، حقوق زنان، روابط ميان مردان و زنان و امور مستحدثه ديگرند. از آن بدتر براي تهييج شيعيان هماره بر طبل جدال و افتراق ميان شيعه و سني مي كوبند و با دشمن سازي ميداني فراخ براي جولان و تك تازي پيدا كرده اند. پس از اين جشن ها يا عزاداري ها مردم پي كار خود مي روند و هيچ تغييري در مناسبات اجتماعي و فرهنگي و اخلاقي مان پيش نمي آيد. دوم: دين زدگي و وازدگي نسبت به همه مفاهيم انساني. از اخلاق و عقلانيت و تعهدات انساني تا حس مسووليت نسبت به وطن و جامعه و ديگر انسان ها. نوعي بورژوازي خودخواهانه و كام جويانه كه تنها هدفش كسب ثروت، قدرت و شهوت بيشتر است. زبانش تنها زبان سود است و منفعت و لذت. اين نحوه زندگي چنان بي رحمانه و خشونت بار در حال بسط و گسترش است كه به نظر مي آيد همه مناسبات اجتماعي مان را در آينده نزديك تحت الشعاع خود قرار خواهد داد. هر چند كه هنوز نسل دينداران معتدل و بي دينان اخلاقي در كشورمان منقرض نشده است اما جدال اصلي ميان دو گروهي است كه در بالا بدان اشارت رفت.
2- از اين روست كه با نگاهي از بالا به جامعه كنوني مان كساني نافي " دین، دولت، اخلاق، عقل،عشق، علم، شعور، فرهنگ، انسانیت، شرع، عرف، کانون گرم خانواده ، وطن، شرافت، غیرت، و خزعبلات دیگری از این دست " مي شوند. اما داعيه من آن است كه نفي عقل ام المسائل ماست. با بسياري از مومنان نمي تواني وارد بحث شوي و درباب باورهايشان سخني بگويي يا ترديدي روا داري. همه چيز از قبل به صورت يك پك آماده در اختيارشان قرار گرفته است و با ترس از كفر راه تفكرشان مسدود شده است. با معاندان دين و اخلاق هم نمي توان وارد گفت و گو شد. اصل لذت تمامي وجوشان را تسخير كرده و دين و دولت و اخلاق و اصولا هر آنچه كه محدودشان كند را نفي مي كنند.
3- اما در باب مرخص شدن عقل. اين "چيزي" كه باعث شده است استدلالات ضعيف ارسطو، كانت، هگل و شوپنهاور را دريابيم و با آن "چيز" حكم به ترخيص عقل دهيم چيست؟ راستي چگونه و با چه معياري نافي همه باورها و عقايد بشري شده ايد؟ من در بالا دلايل روانشناختي و اجتماعي ديدگاه شما را بيان كردم. آنارهيليست شما شايد تصوير ايران امروز ما باشد اما راه حل برون رفت از اين وضع نيست. اگر نيك بنگريم نافي دين رسمي ، اخلاق موجود، عشق هاي اكنوني، فرهنگ امروز، روابط خانوادگي مان، دولت مزخرفمان، عرف بي قاعدمان، غيرت و شرافت نخ نما شده مان و وطن آشفته مان مي شويم اما اين نبايد باعث گردد كه نافي دين، عقل، عشق، خانواده، دولت و وطن شويم.
|