تبليغاتX
نقد عقل

در باب تجربه
شنبه بیست و سوم آذر 1387 

بلز پاسکال از نوابغ ریاضیات و فیزیک قرن هفدهم پس از تجربه سقوط کالسکه اش درون دره و نجات معجزه آسایش دگرگونی ژرفی در باورهای دینی و فلسفی اش پدیدار گشت. تجربه رویارویی با مرگ در اعماق جان داستایوفسکی رسوخ کرد و بر آثار ادبی اش تاثیر فراوان گذاشت- درست 30 ثانیه پیش از اجرای حکم اعدام و در حالی که دوستان اش کام مرگ را چشیدند مرگ اش به حبس تغییر داده شد. تجربه بودای اشراف زاده از زندگی، مرگ و درد و رنج مردمان فرودست جامعه اش چنان اش کرد که تا آخر عمر هم زیستی با آنان را برگزیند و ترک دنیا اختیار کند. تجربه همام از اوصاف پارسایانی که علی (ع) بر او عرضه کرد سبب شد تا در دم قالب تهی کند و جان بسپارد. دخترک گوش ونگوک نقاش را زیبا می یابد . لحظه ای بعد گوش بریده را ونگوک تقدیم اش می کند.
پرسش بنیادین آن است که چگونه تجربیاتی که کمابیش در طول زندگی برای همه ما رخ می دهد برخی را از بن دگرگون می کند اما در دل بسیاری دیگر ذره ای هم نفوذ نمی کند؟ دانشمندان، شاعران، هنرمندان و متفکران نسبت به رویدادهای پیرامون شان حساسیت بالاتری دارند. تجربه هم سخنی با شمس تبریزی اگر برای ما رخ می داد آیا می توانست آتشی که در دل مولانا برانگیخت در جان مان بیفروزد؟
اساسا "تجربه" با رویدادها و واقعیات  بیرون از ما تفاوت دارد. همچنین با مفاهیم نظری و بین الاذهانی چون معادلات و قوانین علمی. تجربه در درجه اول از آن شخص تجربه گر است. تجربه گر در مواجهه با یک واقعه یا رویداد خارجی درک و "تجربه ای" کسب می کند که با تجربه دیگر موجودات یکسان نمی تواند بود. تجربه خوردن سیب برای همه کس یکسان نیست. به لحاظ علمی و فلسفی تجربه دیدن رنگ آبی برای انسان ها یکسان نیست. برای کسی که تا کنون موز نخورده است نمی توان توضیح داد که تجربه خوردن موز چگونه تجربه ای است. با این که مکانیزم احساس و دریافت و شناخت رنگ ها در انسان ها به لحاظ فیزیولوژیکی یکسان است اما هر کدام از ما از دیدن رنگ آبی تجربه متفاوتی داریم.
هنگامی که وضع در مورد تجربه ادراک اشیا فیزیکی تا بدین حد بغرنج است سهل است در مورد امور روانی و فوق طبیعی اختلاف و افتراق در تجارب به تعداد نفوس آدمیان باشد.  تجربه عشق، مرگ عزیزان، شکست ها و موفقیت های مالی و درک حضور/ عدم حضور خداوند در عالم برای همه کس یکسان نیست.
اما یک نکته مسلم است. هر اندازه نسبت به رویدادهای پیرامون خود حساس تر باشیم و آنها را در زمینه ای گسترده تر در فهم آوریم تجارب جدید برایمان ژرف تر، بنیادی تر و سرنوشت سازتر خواهد شد. حساس بودن نسبت به عالم و آنچه در آن می گذرد از مواهب بزرگ است.  "همزادپنداری" قوه ای است که با کمک آن می توان در تجربه دیگران شریک شد. می توان تجربه دیگران را هم تا حدودی تجربه کرد. کار اثر هنری اساسا همین است: بیان تجربه آزموده یا به تخیل در آمده و انتقال آن به مخاطب به گونه ای که مخاطب خود را در این تجربه سهیم و شریک نماید.
از همه مهم تر هنر فهم و درک و تجزیه و تحلیل یا اصطلاحا درونی کردن "تجربه" است. تجربه یک تصادف ساده می تواند کسی را به خدا نزدیکتر یا دورتر کند. بی بنیادی جهان را یادآور شود. کسی را از انجام کاری برحذر دارد. شجاعت و بی باکی / ترس و بزدلی را تقویت کند. رفتار و منش فردی و اجتماعی را دگرگون کند یا دست کم اهمیت " بودن " را، " نفس تجربه و درک این جهان را" ، صرف " زیستن " را، ارزش چشیدن دوباره " طعم گیلاس* " را  یادآور شود.

 

---------------------------------------------------------------

اشاره به فیلم طعم گیلاس عباس کیارستمی است. دلیل بنیادین ترجیح زندگی بر مرگ و زیستن به جای خودکشی همین تجربه دوباره طعم شیرین گیلاس است که کیارستمی با زیبایی تمام در این فیلم به تصویر می کشد.



نوشته شده به قلم  اشراق -   

در باب کودکی انسان
شنبه یازدهم آبان 1387 


آن هنگام که کودک در زهدان مادر است نیز همچون زمانی که چشم بر این جهان می گشاید تابع قوانین تکامل است و برای بقای خویش می کوشد. همه قوایش پس از تولد برای غلبه بر نیروهای طبیعی مخالف اش بسیج می شوند و ناخودآگاه به تکاپو وامی دارنداش. آن هنگام که با تمام وجود می گرید، ناخودآگاه دست و پایش را به این سوی و آن سوی پرتاب می کند، به خواب می رود و باز چشم می گشاید ؛ تلاش بی حد و حصراش برای غلبه بر نیروهای متضادی که هستی اش را  به خطر می اندازند نشان از دشواری راهی است که در پیش گرفته است؛ بدون آن که اختیاری در انتخاب این راه داشته باشد.
جهانی چنان پیچیده و رازآلود که بی کمک والدینش توان بقای در آن را ندارد. کودک انسان که بی تردید می توان پیچیده ترین مخلوق این جهان اش نامید بسیار دیرتر از تمامی موجودات زنده رشد و بلوغ فیزیکی اش به کمال می رسد. بیش از 15 سال زمان می خواهد تا نوزاد انسان بالغ گردیده آماده باروری و بازتولید شود.
پدر و مادر که کودک از گوشت و خونشان است چنان جذابیتی برایشان دارد که هرآنچه باید و شاید می کنند تا جان نحیف اش را از بلایا و نیروهای اهریمنی به دور دارند. تکامل به ما می آموزد که کودک برای بقای خویش و انطباق هر چه بیشتر با محیط و هم نوعانش در رقابت است و معلوم نیست که دست پنهان "انتخاب طبیعی" وی را به کدامین سوی خواهد کشاند. ژن هایش تاب کدامین بیماری های مهلک را دارند و نیروهای طبیعی اش چگونه ضامن بقای اش خواهند بود.
اما این همه ماجرا نیست. روان کاوی به ما می آموزد که بسیاری از مشکلات روحی و روانی انسان متاثر از دو سال اول زندگی اش است. جدای از ناهنجاری ها و بیماری های روحی و روانی که در این دوران حساس ممکن است گریبان گیرش گردد بخشی از درد و رنج هایش می تواند محصول "توارث" ای باشد که هنگام بسته شدن نطفه از والدین اش بدو به ارث رسیده است.
با خود می اندیشم که این تکه از گوشت و پوست و خون چگونه می خواهد از پس قوانین سخت طبیعت، توارث و ناهنجاری های روحی و روانی و غرایز پیل افکن برآید؟ در عجبم اگر هم بداند و بتواند بر این اهریمنان فائق آید باید تا به آخر عمر در پی معنایی از این جهان و زیست اش در این کره خاکی باشد که از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟ و .... .
کاش پس از این مسیر دشوار بداند غایت زندگی اش چیست و او را بهر چه کاری ساخته اند و پس از این جهان چشم اش به کدامین جهان گشوده خواهد شد. اما ناگهان چیزی از درون ام فریاد بر می آورد که " انه خیر حافظا و هو ارحم الرحمین". اوست که بهترین حافظان و مهربان ترین مهربانان است.


نوشته شده به قلم  اشراق -   

اهورا و اهریمن
شنبه هجدهم خرداد 1387 

وضع کنونی سترون گشته ما با آینده نامعلومی که در پیش داریم راهی به جز صبر برایمان باقی نگذاشته است. رویدادهای سیاسی در ایران همچون طفلی است که هر بار پشت در خانه مان رها شده می یابیمش.گذشته و تبار این طفل بر ما معلوم نیست و حقیقتا نمی توان دریافت که منشا و باعث و بانی این اتفلقات کیست و چه دلایلی منجر به این رویدادها شده است.  بازی سیاست در ایران رسمیت ندارد. قواعد بازی نه معلوم است نه عیان. روشنفکران و روزنامه نگاران و به تبع آنان مردم نمی دانند – یا اگر بدانند نمی توانند آن را بیان کنند- که چه گونه می شود که کسانی چون خاندان ریگی در بلوچستان سلاح بر می گیرند و وحشت می پراکنند. سیاست کلی نظام در موضوع هسته ای چیست و چرا اکنون فشارها بر صوفیان گنابادی افزون شده و دقیقا چه روابطی میان ما و کشورهای خلیج فارس برقرار است؟ چه نزاعی میان اصول گرایان و اصلاح طلبان در کار است و چرا باید شخصی چون علی لاریجانی ریاست مجلس را عهده دار شود.
از این روی فهم غالب مردم ما از سیاست بر پایه نظریه "توهم توطئه" است و این که "سیاست پدر و مادر نمی شناسد". براستی انتخابات نماد دموکراسی نیست. بنیاد دموکراسی بر پایه فهم جدیدی از انسان است که خودخواهی ها و رقابت بر سر قدرت را حق طبیعی انسان می داند. طبیعی است که هر کسی تلاش می کند تا بیشترین امکانات و قدرت ها را از آن خود کند و در این کار با تمام توان بکوشد. اما ما ایرانیان هزاران سال است که این اصل را در لفافه قدرت الهی، تلاش برای خدمت به مردم، احساس تکلیف، قسمت و سرنوشت و چیزهایی از این دست پنهان کرده ایم تا مبادا به حقیقت نفس خودخواه انسانی واقف گردیم. شاید ما بیش از همه کشورها به یکدیگر دروغ می گوییم و از این دروغ و ریا لذت نیز می بریم.
ما همه چیز را سیاه و سفید می بینیم. اهورایی یا اهریمنی. حب نفس را خوار می شماریم اما برای اعمال نفسانیات هزاران راه و مفر آموخته ایم. ما نمی توانیم با خود رو راست باشیم. نمی خواهیم باور کنیم که بسیاری از انگیختارهای ما بر اساس خود بینی ها و خودخواهی های ماست. اکنون کدام یک از مسئولین ما اعتراف می توانند کرد که برای کسب قدرت یا احراز فلان پست می کوشند؟
این حالت در تمامی شئون فرهنگی و اجتماعی مان هم رسوخ کرده است. از یک بازیکن عادی فوتبال توقع داریم تا همچون تختی اسطوره باشد. از بازیگر سینما متوقع ایم تا در خدمت فرهنگ و هنر  کشور باشد و همه کارش در خدمت هموطنان اش. این بار سنگین و طاقت فرسا بر دوش سیاست مداران، هنرمندان، ورزشکاران و بالاخره همه شخصیت های مشهور ماست و تاوان آن هم در جهل ماندن مردم است. مردم از آنها توقع اسطوره بودن را دارند و اسطوره ها هم جز دروغ و ریا چیزی به کام تشنه مردم نمی ریزند. یک نمونه ساده آن تحولاتی است که بر فدراسیون فوتبال ایران گذشت. براستی در کدام کشور دنیا در یک فدراسیون فوتبال تا این اندازه مافیا و روابط قدرت حاکم است و تا این اندازه مردم از تحولات آن بی خبراند. در این میان کسانی چون "علی دایی" ظهور می کنند که نحوه سخن گفتنشان همچون پوپولیست هایی چون محمود احمدی نژاد است. واژگانی چون دشمن سازی، دست های پشت پرده، عوامل نفوذی و غیره را هم در میان سیاستمداران می توان دید هم در میان عوامل فدراسیون فوتبال و هم در میان کارگردانان و بازیگران سینما.
در این وضع مردم نمی تواننند فهم درستی از رویدادهای سیاسی- اجتماعی- فرهنگی داشته باشند و این امر تجربه آنها را در این حوزه ها خام و سطحی نگاه می دارد. برگزیده شدن احمدی نژاد به رغم تجارب تاریخی این ملت گواهی است بر این خام دستی و اشتباهات ناشی از حافظه کوتاه تاریخی مردم مان. می گویند تجربه بی رحم ترین آموزگار است. چرا که اول می آزماید سپس یاد می دهد. اما گویا این تجربه های دردناک تاریخی هیچ یک نمی تواند بر تصمیمات آتی ما موثر افتد. بسیار شنیده ایم که مخالفان حکومت کنونی دست مریزاد و خدا بیامرزی برای شاه مخلوع می فرستند. گویا نمی توانند خود را جدای از یک آقا بالاسر ببینند و تنها راه را ارتجاع می دانند. ملتی که حافظه و تجربه تاریخی ندارد و نمی تواند رویدادهای پیرامون اش را تجزیه و تحلیل کند راهی به جز ارتجاع نمی شناسد. علاوه بر آن روحیه سیاه و سپید بینی باعث می گردد تا شخصیت های تاریخی نیز در هاله ای از ابهام بمانند. مصدق برای برخی اسطوره تمامی خوبی هاست و برای برخی دیگر جز خیانت چیزی به یادگار نگذاشته است!


نوشته شده به قلم  اشراق -   

دویدن در پی آواز حقیقت
جمعه هفدهم اسفند 1386 


"تا حالا شده است از یک جای خیلی بلند سقوط کنید؟ شاید از روی بام، یا شاخه درخت و یا هر جای بلند دیگر؟ خیلی بلند! آنقدر که بعد از افتادن به زنده ماندن و نفس کشیدنتان هم شک کنید؟! خلسه این بی خبری دیرپا نیست، می ماند اما تنها تا لحظه ای که درد تار و پود وجودتان را به ارتعاش در می آورد و آنوقت است که باورتان می شود زنده مانده اید و تازه شروع می کنید به امتحان کردن دستها و پاها و چشمهایتان تا بدانید هنوز می شود دوید می شود نوشت، می شود خواند... شاید تصور کنید قیاس بلاموضوعی است اما برای من احساس یگانه ای را تداعی می کند با لحظه ای که دنیای تصورات کودکانه ام تمام می شود! لحظه ای که می ایستم کنار مرز خط پایان دنیایم و بعد از مرز هم معلوم است یک دنیا تاریکی است، یا به قول عقلای قدیم دنیای هاویه گون سایه هاست. می بینید؟ شاید باید لب این خط بایستیم- خطی که مثل یک پرتگاه، یک دره، یک شکاف عظیم می ماند- تا مثل آن آدم نیمه جان همه چیز را امتحان کنیم، اما این بار نه سلامت دستها و پاها و چشم ها را.... که همه ارزش ها و ایده آلها و مقدساتی که برایمان باور شده است را، ایمان را، آزادی را، مذهب را، اخلاق را، وطن را، ملیت و احترام آمیخته به اعتقاد به تاریخ افتخار آمیز سرزمینمان را، خانواده را، دوست داشتن را ... و لابد خوب می دانید چه زجر آور است وقتی موجود نیمه جانی می فهمد که بخشی از داشته ها و ارزش ها و اعتقاداتش نابود شده اند و یا تبدیل شده اند به ویترین اعمال و فرایضی که پشت بندشان هیچ تفسیر و منطقی نیست و لابد این موجود محتضر دست و پا می زند که به شعبده ای بایستد جلوی "خیال دود شدن و به هوا رفتن هر آنچه سخت و استوار است." نمی دانم چطور! با چه توجیهی! با چه مکانیسمی! شاید باید بپذیرد که عقل برای این نقد، محک چندان قابلی نیست و تازه این بدتر و دردناک تر است برای کسی که در دوران سلطه بی چون و چرای عقل زندگی می کند! و البته این برای من از تلخ هم تلخ تر است که نمی توانم روی پذیرفتن یا نپذیرفتن عقیده ای "شرط بندی" کنم، که نمی توانم باور کنم جنس ایمان و اخلاق و مذهب و ... "با اعتقاد سازگار نیست و با شک همخوان است"! که می شود به دو سر طیف سیاه و سفید دل نبست مثل دوستمان آنارهیلیست که "ایمان و مذهب و اخلاق و خزعبلاتی از این دست" را یاوه می داند و یا مثل کسانی دیگر که غرقه هاله تقدس خویش اند و لزوم هر گونه اندیشیدن را نفی می کنند، سیاه یا سفید!
شاید این بخش از مکاشفه یوحنا را خوانده باشید:
... و به فرشته کلیسا در لاودکیه بنویس که این را می گوید آمین، شاهد امین و صدیق که ابتدای خلقت خداست؛ اعمال تورا می دانم که نه سرد و نه گرم هستی. کاش که سرد بودی یا گرم، لهذا چون فاتر هستی، یعنی نه سرد و نه گرم، تو را از دهان خود قی خواهم کرد... مکاشفه یوحنا باب سوم، 17-14
می دانید به گمان من فاتر همان سزاور قی شدن است، از همین است که نه سرد و نه گرم را "نه در مسجد {پذیرندش} که رند است نه در میخانه {کان} خمار خام است" و از همین است که معتقدم بی اعتقاد کامل در پلکان تعالی بر بالاترین پله نزد مومن کامل جای می گیرد و باز هم از همین است که برای فاتر ایستادن کنار دره ای که آن خط مرزی می سازد تنها تجلی عذاب است! و از همین فاتر بودن است که جان پریشانی داریم!"
اين يادداشتي است كه باران عزيز نگاشته است. گويا اين يادداشت مربوط است به يادداشت هاي پيشين . يعني پيش از يادداشت "اخلاق فرومايگان و بردگان" و "منشا درد و رنج". اگر بخواهيم فارغ از بحث هاي عقلي و استذلالات فلسفي، همدلانه با اين يادداشت مواجه گرديم چه مي توانيم گفت؟

1- من با لب سخن باران موافقم تا آنجا كه تصويري زيبا از جان محتضري را پيش چشم مي آورد كه از پس، در باورهاي متضاد، رياكارانه و تهوع آور غوطه ور است و از پيش، دوران خوش كودكي را به ياد دارد. انساني در ميانه راه. در لبه پرتگاه. شايد ما نسل سومي ها با اين تمثيل به خوبي بتوانيم همزاد پنداري كنيم. اما اگر كودكي ادامه داشت و بحران معناداري زندگي سراغمان نمي آمد ارزش آن دوران و آگاهي به تنهايي و درد و رنج انسان ممكن نمي گشت. نمي دانم چرا با اين آگاهي و بحران نمي خواهيم كنار بياييم. چرا با آغوش باز آن را پذيرا نمي شويم؟
شبان وادي ايمن گهي رسد به مراد    كه چند سال به جان خدمت شعيب كند
زندگي مگر چه آش دهان سوزي است كه انتظار داريم اي كاش اين تضادها و بحران ها سراغمان نمي آمد و دوران كودكي تا هميشه ادامه مي يافت. يا زندگي بدون اين مسائل رنگ و روي بهتري پيدا مي كرد. آن سوي باورها و عقايد و درگيري با ارزش ها و تفكرات، خور و خواب و خشم و شهوت است. به قول توماس هابز "جنگ انسان است عليه انسان". نزد من اين بحران ها و تضادها تنها بهانه زيستن است.

2- باران عزيز به درستي گفته اي كه نمي توان روي بسياري از باورها "شرط بندي كرد". با باورها و عقايد بايد زيست. سالها از دريچه آنها به جهان خيره شد. زير و بم آن را تا مغز استخوان تجربه كرد. و اين تجربه زيسته را با كمك عقل عميق تر و اصيل تر كرد.

3- بدبختانه ايمان را به درستي ترجمه نكرده اند. ايمان از جنس يقين نيست. ايمان رجا است و اميد. اميد به امري كه ممكن است باشد يا نباشد. دويدن در پي آواز حقيقت است. به قول حافظ "همچو بيد بر سر ايمان خويش مي لرزم....". من نمي گويم بنيادي سخت و استوار هست كه مي توان بر او تكيه كرد. بله به قول ماركس" هرآنچه سخت و استوار مي نمايد دود مي شود و به هوا مي رود". منظور من پايمردي و استقامت و در راه بودن است. جدي گرفتن بازي زندگي است و غرق شدن در اقيانوس بيكران آن. امر از دو حال خارج نيست. گرويدن به ايمان و جد و جهد در آن و كوشش مدام براي تعميق آن و مواجهه با بحران ها و ابتلاهايي كه اديان آن را به تفصيل بيان كرده اند. البته آنچه از اين خم رنگ رزي بيرون مي آيد لامحاله شبيه به ديگر مومنان و ايمان داران نمي تواند بود كه " الطرق الي الله بعدد انفس". راههاي رسيدن به خداوند به تعداد نفوس آدميان است. اما راه ديگر پذيرفتن بي معنايي و نيست انگاري است. بهترين مثال در اين باره تمثيل نيچه است. نيست انگاري همچون ماري زهرآلود بر شما حمله ور گشته است. آنچنان دهان باز كرده كه نزديك است شما را ببلعد. در اين ميان تنها راه بلعيدن اين مار زهرآگين است. آري، باور به  نيست انگاري با چنين جد و جهدي ممكن خواهد گشت. يا تلاش براي يافتن معنايي در جهان – پيمودن راه ايمان – يا تلاش براي پذيرفتن بي معنايي و قبول هيچ انگاري. راه ديگري در كار نيست. كه اگر باشد عافيت طلبي و التقاط است. تحمل درد جانكاه بي ارادگي و فرار از بار امانت است. آري، آن بار امانتي كه آسمان تاب تحملش را نداشت. و تنها انسان ظلوم و جهول آن را پذيرا شد.

4- اما نقادي جدي من مربوط است به زيست – جهان ما. چرا تنها جهاني كه مي بينيم جامعه انساني پيرامون ماست؟ روابط انساني است؟ چرا نيم نگاهي به طبيعت و جهان و كيهان نداريم. چرا بيكرانگي اين عالم، ميلياردها ستاره و كهكشان، ميليون ها گونه از موجودات، قوانين بي چون و چرا ي طبيعت ما را سر ذوق نمي آورد؟ باور كنيد اگر اندكي سراغ كيهان شناسي جديد و زيست شناسي تكاملي برويم در مي يابيم جهان همه آن چيزي نيست كه آن را جامعه انساني مي ناميم. در ميان ميلياردها سال نوري زندگي ما همچون لحظه اي است همچون مرده ريگي در بيابان بيكران. این لحظه را غنیمت باید شمرد.
 



نوشته شده به قلم  اشراق -   

اخلاق فرومایگان و بردگان
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 

به دلیل مسافرتی که چند روز پیش برایم پیش آمد نتوانستم پی گیر گفت و گویمان شوم. در این میان نقد زیبایی هم از سوی "نمایه" عزیز دریافت کردم* که در جای خود قابل تامل است. من با نقد ایشان موافقم اما با آنارهیلیست عزیز نه. آنارهیلیست مدعی است که:

"در داستان قلعه حیوانات الاغی هست که اگر اشتباه نکنم اسمش دانیال است یا چیزی مثل این . حالا اسمش مهم نیست اما حرف قشنگی می زند می گوید :" خدا مگسها را آفریده و اینها مرا اذیت می کنند ولی خدای مهربان یک دم هم برای من آفریده تا با آنها این مگسها را بپرانم. اما بهتر بود که خدا نه مگسها را می آفرید و نه دم مرا"
برادر لپ مطلب را گفتی . آنجا که گفتی "اگر این عقاید نبودند سنگ روی سنگ بند نمی شد و نسل انسان هزاران بار منقرض شده بود." خدا پدرت را بیامرزد." فقط من می گویم (شاید تو هم موافق باشی) که اگر این عقاید نبودند اصلا انسانی نبود که بخواهد منقرض شود. اینجا سوالی مطرح است که برای این سوال هر کسی جوابی دارد ولی هیچ پیشرفتی در این جوابها دیده نمی شود. راه حل من این است : خود صورت مسئله را پاک کنید.
دقت کرده ای که امروزه به ستاره شناسی و زیست شناسی ارسطو می خندیم ولی متافیزیک او هنوز موضوعی جدیست ؟ چرا ؟ چون 2300 سال است که فلسفه در جا زده . هنوز فلسفه به جواب نرسیده . فلسفه درد است نه علم و این درد همچنان در ماست. حالا شما می گویید لطف و مزه زندگی به همین دردش است؟ بگویید اما من مازوخیست نیستم. به نظر من یک میمون بسیار سرشار تر و خوشبخت تر از یک انسان زندگی می کند. شاید همین بحثهای فلسفی تا حدودی تسکینی با شد بر درد بی معنایی انسان. اما این مسکن حکایت همان دم خر است که مگسها را می پراند. حرف من این است : ای کاش نه مگسی (سوال از معنی) بود ونه دم مگس پرانی(فلسفه) ".

اگر بخواهم با زبان آنارهیلیست سخن بگویم باید بگویم که:

یکم: شما که از خود ما بودید و قدر و شان نیچه را پاس می داشتید. بخش اعظم نقادی وی معطوف است به کسانی که اصالتی برای زندگی قائل نیستند. شور زندگی در میان آنها نیست. زندگی پر و پیمانی ندارند و بیش از آن که در پی خواست قدرت باشند، مرگ اندیشانه اخلاق فرومایگان و بردگان را پیش نهاده اند. به باور نیچه چنین کسانی حتی حق حیات ندارند. از آنجا که نمی توانند از پس مشکلات برآیند انگیزه ای برای زیستن در خود نمی یابند. و آرزو می کنند کاش نه مگسی در کار بود و نه دمی. کسی که در پی نفی عقل و دین و اخلاق است چرا باید ناامیدانه به جای حل موضوع آن را منحل کرده در جهت حذف صورت مساله باشد. البته به شخصه بر این باورم که میل به زندگی چنان در ما هست که به سختی بتوانیم با آن الاغ بیچاره همزاد پنداری کنیم.

دویم: همان طور که پیش از این اشاره کردی گویا سلطه افکار پست مدرن بر شما و روزگار ما اقتضای چنین باورهایی را دارد. اگر در دوران پیشا پست مدرن بودی عقل را احترام می کردی و اگر پیش از آن، ایمان را. به قول ضیا موحد پست مدرنیسم همچون نسیمی است که زودتر از آن که باید فروخواهد نشست و گرد و خاکی که به پا کرده به زودی محو خواهد شد. تجربه و تاریخ نشان داده است که فکر و فرهنگ و عقلانیت تاب چنین گزافه گویی هایی را ندارد . من بر این باورم که آنارهیلیسم که شاید آبشخورش را از پست مدرنیسم بگیرد بیشتر شبیه مدهای لباس است. دولت مستعجل است:
تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد

سیم: آری فلسفه علم نیست. درد است. اما با ای کاش و اگر و اما نمی توان از آن خلاصی یافت. هر اندازه که باور کنیم میمون زیستی برتر از ما دارد دردی از ما دوا نخواهد شد. راستی مگر بر پایی عصر جدید و دوران روشنگری و حتی برآمدن نظریات پست مدرن کار فیلسوفان نبوده است؟ این بحث هایی که پیش می کشی اگر فلسفی نباشد قطعا علمی نیست. با کمال تاسف باید بگویم باز تیشه به ریشه زدی برادر. پست مدرنیسم هم فرزند ناخلف همین فلسفه 2300 ساله است.

*: نقد نمایه:

از دید زیست شناختی که بنگری وقتی میمون پا به عرصه وجود گذاشت در حقیقت اولین گام پیدایش بشر هم برداشته شد. و این در گذر زمان به ناچار بود. و همان زمان که اولین بشر هوشمند ( هوموساپینس) به دنیا آمد اولین گام خلقت موجودی فرا تر از او برداشته شده است. اما نکته ی مهم اینجاست که این بشر با توانایی هایی که انتخاب طبیعی در اختیارش گذاشته بود فعلا عرصه را چنان تنگ کرده که جایی برای آن موجود فرا تر نیست تا ظاهر شود. می بینی که خدا این وسط کاره ای نیست جز اینکه فرمول تکامل را در ازل نوشته. این بشر است که با خصوصیات انسانی خود هنوز مقاومت کرده. و مهمترین خاصیت انسان در مقایسه با سایر حیوانات همین عقل است ( هوش را نمی گویم ها).
آنارهیلیست جان! این مشکل خدا نیست که ما را آفریده بلکه مشکل ماست که چند صد هزار سال دیر به دنیا آمده ایم تا هم نوعانمان توانایی غلبه بر بیشتر مشکلات طبیعی را آموختند. و در این زمان زندگی به روش نیاکان بسی جانفرساست ولی شدنی است. به این روش زندگی شاید بگویند غار نشینی.



نوشته شده به قلم  اشراق -   

منشا درد و رنج
یکشنبه پنجم اسفند 1386 

آنارهيليست عزيز پاسخي به يادداشت پيشين داده است كه پيش از پاسخگويي آن را مرور مي كنيم:

"خب اشراق عزیز. در مورد نفی عقل حرفمو زدم و چیزی ندارم که اضافه کنم. اگه مطلب قبلیمو خوب بخونی به اندازه کافی گویا هست.
اما اینکه گفتی نفی عقل(و خود عقل از ام المسائل است) با ید عرض کنم که برای من همشون در یک ردیفن. ولی اینکه برای شما عقل مهمتره طبیعیه چون تحت سلطه گفتمان مسلط روز هستی. تحت سلطه مدرنیته . اگه 400 سال پیش زندگی می کردی می گفتی نفی ایمان از ام المسائله. اگه قبل از اون زندگی می کردی می گفتی نفی دولت و غیره. ولی واقعیت اینه که همه اینا سرو ته یه کرباسن همه اینا برامده از یه چیزن از انسان شدن ما.
پست های قبلیتو خوندم بابا تو که از خودمونی نیچه از پادر گل موندگیه عقل می گه . از اینکه با عقل نمیشه به حقیقتی رسید(و البته حقیقتی هم در کار نیست) منظور من از نفی عقل همینه دیگه : عدم توفیق و صلاحیت عقل در پاسخگویی به سوال های بنیادی انسان.
حرف من اینه که ایمان هم قادر به این پاسخ گویی نیست. اخلاق و فرهنگ و باقی قضایاهم فقط نمک به درد بشریت می پاشن.
حق داری خیلی کلی و در هم برهم می گم. اما مجال نیست.
راستی اینم بگم که از نظر من کانت یه شارلاتان بود. خودش به حرف خودش که تو سر در وبلاگت زدی عمل نکرد. اگه واقعا دلیری می کرد و به نتایج برامده از عقلش وفادار می موند هیچ وقت نمی تونست کتاب نقد دومشو بنویسه. و از هیوم جلوتر نمی رفت . کانت از نتایجی که ازنظر عقلی در نقد اولش رسیده بود ترسید چرا که چیزی جز شکاکیت هیومی نبود. نه خدا رو می تونست اثبات کنه نه جهان خارج و نه اخلاقو هیچی. پس با شارلاتان بازی نقد دومشو نوشت و به قول ویل دورانت خدا و جهان و اخلاقو مث تردستا از کلاه تردستی در آورد و ثابت کرد.
تا بعد"

اما بعد، استدلال آنارهيليست را مي توان اين گونه بازسازي كرد: الف: حكم به انتفاي عقل ب: حكم به نفي ديگر سرچشمه هاي دانش و تجربه بشري ج: اصالت عقل امري است تاريخي و متعلق است به دوران ما، يعني دوراني كه تحت سيطره مدرنيته محقق شده است. د: بنياد همه باورها و سرچشمه همه دانش ها يك چيز است: انسان شدن ما. ه: نيچه معتقد به ناتواني عقل است. و: حقيقتي در كار نيست. ز: عدم توفيق عقل در پاسخگويي به سوال هاي بنيادي انسان ح: كانت يك شارلاتان است.
پاسخ به اين 8 مدعا نياز به چندين جلد كتاب دارد. اما از آنجا كه به قول آنارهيليست "مجال نيست" به نكاتي كوتاه اشاره مي كنم:

1- من هنوز درنيافته ام كه شما از چه موضع و مقامي سخن مي گوييد.نقد مي كنيد. ويران مي كنيد و نفي مي كنيد. تنها چيزي كه دريافته ام آن است كه بشر در وضع مناسبي نيست و هيچ كدام از عقايد و باورها و نظريات نمي تواند براي انسان رهايي بخش باشد. سوال اساسي آن است كه مگر قرار است چنين موقعيت و وضعيتي براي بشر پيش بيايد؟ شايد اين ايده شما بيش از همه متاثر از دوران روشنگري اروپا است كه مدعي "پيشرفت" و سيطره انسان بر كل عالم بود. اما نقادي نيچه و ماركس و فرويد و ديگران نشان داده است كه اين ايده ها خيال خام بوده است و آب در هاون كوبيدن. به علاوه هيچ دين و مسلك بشري و غير بشري مدعاي پديد آوردن بهشت در اين دنياي خاكي را نداشته و ندارد. هر كدام از اين باورها تا حدي مي توانند دردها و رنج هاي بشر را تسكين دهند و بودن و ادامه حيات را براي ما آسان تر نمايند.

2- اگر عميق تر شويم در مي يابيم كه دردها و آلام بشري منشا بزرگي و قوام اراده انسان است. اساسا انسانيت انسان به آگاهي اوست و اگاهي، آگاه شدن از ناتواني ها، ناكامي ها و آلام خود و ديگران است. اگر دردي نبود سراغ فلسفه و كتاب و كندو كاو باورهايت نمي رفتي. به مانند بسياري ديگر سر در آخور داشتي و ديگر نيازي به اين فلسفه بافي ها نبود. ممكن است بگويي اكنون دريافته ام كه زندگي بدون اين دغدغه ها بسي آسان تر و اصيل تر است. اينها فقط "نمك به زخم بشريت مي پاشند". اما بدان كه چنين كسي با چنين تجاربي كه از سر گذرانده نمي تواند مانند كسي باشد كه چنين تجربه هايي نكرده، چيزي نخوانده، تاملي نكرده و كاوشي در باورها و عقايد خود نداشته است. جراحي روح و عقايد دشوارترين كاري است كه تنها شجاع ترين مردمان مي توانند بدان دست يازند- علي ابن ابيطالب.

3- من برآنم كه درد و رنج بشر را به دو دسته مي توان بخش كرد. يكي متعلق است به ابعاد حيواني و ديگري تعلق دارد به ابعاد غير حيواني. درد و رنج ناشي از نقص ها و كمبودهاي فيزيولو‍ژيكي و بيماريها و مرگ و مير و ناكامي هاي غرايز متعلق است به ابعاد حيواني مان. كه گويا خلاصي از آنها ممكن نيست مگر با حضور مرگ.اما معناداري جهان و زندگي و درد جاودانگي و تنهايي و اضطراب و بي پناهي انسان در اين دنيا اموري است متعلق به بعد غير حيواني مان. دوست عزيز مگر اخلاق و دين و فرهنگ و هنر و تفكر تلاشي نبوده است در جهت حل اين ابعاد غير حيواني؟ اگر برآني كه بوده است اما ناكام گزارده است ما را، بسم الله. شروع كن و مسلكي نو بياور و زندگي را برايمان معنايي دوباره ببخش. اما اگر بگويي كه راه حل تنها در نفي همه اين دستاوردهاست اين امر نه مطلوب است و نه ممكن. اكنون كه من و شما با يكديگر در گفت و گويي شريك شده ايم هزاران نفر بر پايه اخلاق و دين و قراردادهاي اجتماعي و هر آنچه كه اسمش را بگذاري زمينه اي براي اين گفت و گو مهيا كرده اند. از دست انركاران طراحي وب سايت ها تا كساني كه فيبرهاي نوري را ساخته و پرداخته اند و غيره.من و شما بر شانه چنين باورهايي ايستاده ايم و اگر نبودند اين عقايد سنگ روي سنگ بند نمي شد و نسل انسان هزاران بار منقرض شده بود. پس:

4- نياز به اين باورها هست هرچند كه اين باورها ناتمام باشند و همه واقعيات زندگي را پوشش ندهند. من به اصل عدم تماميت و قطعيت وجود حقايق نزد انسان باور دارم و معتقدم همين امر زندگي هر كس را منحصر به فرد و يگانه و پيش بيني ناپذير ساخته است. آينده در دست ما نيست كه اگر بود آن چنان ملال آور مي گشت كه ديگر نه حيرتي مي افزود و نه تاملي بر مي انگيخت.    

پی نوشت:

۱- در مورد کانت با شما هم عقیده ام. او ناتوان از اثبات آن امور شد. اما شارلاتان بودن او؟؟؟

۲- نیچه تا آنجا ستودنی، بزرگ و همیشگی است که پرده از اسرار انسان و نیات خودخواه هانه اش بر می دارد و تصویری کامل از اخلاق بردگی را پیش چشم می گذارد. اما راه حل "ابرمردش" را تنها وارونه مسیح می دانم و پاشنه آشیل نظریه "خواست قدرت اش".

 



نوشته شده به قلم  اشراق -   

نفي عقل
شنبه چهارم اسفند 1386 

اخيرا با دوستي به نام آنارهیلیست آشنا شده ام كه "آنارهيليست" را در وبلاگ خود اين گونه معرفي كرده است: "چنانچه عقاید شما منافی دین، دولت، اخلاق، عقل،عشق، علم، شعور، فرهنگ، انسانیت، شرع، عرف، کانون گرم خانواده ، وطن، شرافت، غیرت، و خزعبلات دیگری از این دست است، شما یک آنارهیلیست هستید."
گويا دوست عزيزمان مخالف همه باورها و عقايد بشري است. در يكي دو يادداشتي كه ميان مان رد و بدل شد دريافتم كه شان عقل و جايگاه آن محل بحث اصلي ماست. از آنجا كه اين دوست ناديده را صريح اللهجه و صميمي يافتم بر آن شدم تا گفت و گويمان را جدي تر دنبال نمايم. اين البته به شرط آمادگي ايشان هم هست. پيش از آن كه وارد بحث شويم بهتر است به يادداشتهايي كه رد و بدل شده است نظري افكنيم:

آنارهيليست:

اسم وبلاگت منو کشوند . می خوای عقل و نقد کنی ، عالیه اما به نفع چی به نفع شهود ؟ از چاله تو چاه نیوفتی پسر . منم نافی عقلم یه سر بزن اگه......


اشراق:

به آنارهیلیست
سلام
ممنون از نظرت.من نمی خوام عقل رو نقد کنم. می خوام با عقل امور دیگر رو نقد کنم. البته به اندازه وسعم. من نافی عقل نیستم پسر. راستی با چه قوه ای می شه عقل رو نفی کرد؟ می شه حدود عقل رو با عقل معین کرد اما نمی شه اون رو نفی کرد. چون نفی عقل مستلزم استدلال است و دلیل. و دلیل و استدلال مستلزم وجود عقله........نظرم رو راجع به وبلاگت توی وبلاگت بخون.

اشراق:  (در وبلاگ آنارهيليست)

به آنارهیليست سلام
برای آن که منافی برخی یا همه باورها باشیم باید شناختی از آن باورها داشته باشیم و میان آنها مقایسه ای صورت دهیم. نفی آنها هم مستلزم عقل است و استدلال.برای آن که تمامی شاخه های درخت را ببری باید پایابی داشته باشی. نمی توانی بر شاخه بنشینی و بن ببری. عقل پایه ای ترین و بنیادی ترین چیز است. نمی توانی آن را نفی کنی......

آنارهيليست:

نفی عقل از نظر من نفی وجود عقل یا وجود استدلال عقلی نیست . نفی عقل یعنی نفی استدلالها و نتایج و ارزشهای عاقلانه و جهانشموله. نفی عقل از نظر من رد هژمونی عقله. رد گزافه گویی های عقل و عقلا در رسیدن به یه قاعده ثابت ، جهانی و عقلیه. و البته که می شه با کمک عقل به نا توانی عقل در جامه عمل پوشوندن به آرمانها روشنگری پی برد. کافیه استدلالهای عقلی ارسطو رو به افلاطون مقایسه کنی ، آگوستینو با آکویناس، کانت و با هگل ، هگل و با شوپنهاور و همه رو با نیچه. عقل در هر کدوم از اینا یه سازی زده و هیچ وقت یه نکته مشترک توی اینا پیدانمی کنی.
یعنی عقل مرخصه

اكنون نكاتي كه به نظرم مي آيد:

1- در اينجا تمامي باورها و دستاوردهاي بشري در مظان اتهام اند. اما بهتر است از عقل بياغازيم كه بي كمك آن ره به جايي نتوانيم برد. عقل ستيزي در تاريخ ما سابقه اي طولاني دارد. اگر چه بزرگترين فيلسوفان و متكلمان تمدن اسلامي به اين حوزه فرهنگي تعلق دارند اما پس از غزالي و سيطره مغولان و برآمدن صوفيان و بر صدر نشستن فقه به جاي كلام و فلسفه و گسترش يافتن عرفان، عقل و عقلانيت كنج عزلت گزيدند و بحث و استدلال عقلي به حاشيه رفت. البته چراغ عقلانيت هيچ گاه خاموش نگشته است، اما وضع كنوني مان حاكي از دو چيز است:
اول :دينداري رومانتيك و فقاهت محور كه عقل و استدلال را بر نمي تابد. يا تنها با هيجانات و احساسات مومنان درگير است و از صبح تا به شام در عزاي / شادي ائمه و پيامبر اسلام مي گريند / شادي مي كنند يا صم بكم رساله هاي عمليه را بازگو مي كنند و در پي تقليد بي چون و چراي احكام فقاهتي اند. احكامي كه مي دانيم تا چه حد ناتوان از حل معضلات اقتصادي، حقوق زنان، روابط ميان مردان و زنان و امور مستحدثه ديگرند. از آن بدتر براي تهييج شيعيان هماره بر طبل جدال و افتراق ميان شيعه و سني مي كوبند و با دشمن سازي ميداني فراخ براي جولان و تك تازي پيدا كرده اند. پس از اين جشن ها يا عزاداري ها مردم پي كار خود مي روند و هيچ تغييري در مناسبات اجتماعي و فرهنگي و اخلاقي مان پيش نمي آيد.
دوم: دين زدگي و وازدگي نسبت به همه مفاهيم انساني. از اخلاق و عقلانيت و تعهدات انساني تا حس مسووليت نسبت به وطن و جامعه و ديگر انسان ها. نوعي بور‍ژوازي خودخواهانه و كام جويانه كه تنها هدفش كسب ثروت، قدرت و شهوت بيشتر است. زبانش تنها زبان سود است و منفعت و لذت. اين نحوه زندگي چنان بي رحمانه و خشونت بار در حال بسط و گسترش است كه به نظر مي آيد همه مناسبات اجتماعي مان را در آينده نزديك تحت الشعاع خود قرار خواهد داد. 
هر چند كه هنوز نسل دينداران معتدل و بي دينان اخلاقي در كشورمان منقرض نشده است اما جدال اصلي ميان دو گروهي است كه در بالا بدان اشارت رفت.

2- از اين روست كه با نگاهي از بالا به جامعه كنوني مان كساني نافي " دین، دولت، اخلاق، عقل،عشق، علم، شعور، فرهنگ، انسانیت، شرع، عرف، کانون گرم خانواده ، وطن، شرافت، غیرت، و خزعبلات دیگری از این دست " مي شوند. اما داعيه من آن است كه نفي عقل ام المسائل ماست. با بسياري از مومنان نمي تواني وارد بحث شوي و درباب باورهايشان سخني بگويي يا ترديدي روا داري. همه چيز از قبل به صورت يك پك آماده در اختيارشان قرار گرفته است و با ترس از كفر راه تفكرشان مسدود شده است. با معاندان دين و اخلاق هم نمي توان وارد گفت و گو شد. اصل لذت تمامي وجوشان را تسخير كرده و دين و دولت و اخلاق و اصولا هر آنچه كه محدودشان كند را نفي مي كنند. 

3- اما در باب مرخص شدن عقل. اين "چيزي" كه باعث شده است استدلالات ضعيف ارسطو، كانت، هگل و شوپنهاور را دريابيم و با آن "چيز" حكم به ترخيص عقل دهيم چيست؟ راستي چگونه و با چه معياري نافي همه باورها و عقايد بشري شده ايد؟ من در بالا دلايل روانشناختي و اجتماعي ديدگاه شما را بيان كردم. آنارهيليست شما شايد تصوير ايران امروز ما باشد اما راه حل برون رفت از اين وضع نيست. اگر نيك بنگريم نافي دين رسمي ، اخلاق موجود، عشق هاي اكنوني، فرهنگ امروز، روابط خانوادگي مان، دولت مزخرفمان، عرف بي قاعدمان، غيرت و شرافت نخ نما شده مان و وطن آشفته مان مي شويم اما اين نبايد باعث گردد كه نافي دين، عقل، عشق، خانواده، دولت و وطن شويم.   



نوشته شده به قلم  اشراق -   

این روزها که می گذرد...
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 

چنان در کار و روزمرگی غرق شده ام که فرصت اتمام کتاب ها و مقالات دلخواهم را ندارم. کتاب " مکتب در فرآیند تکامل" را بیش از یک ماه پیش به پیشنهاد محسن عزیز گرفتم. اما هنوز فرصت نکرده ام آن را به آخر برسانم. این کتاب سیر تطور و تحول مفاهیم بنیادی تشیع را در 3 قرن اول هجری می کاود و نشان می دهد که مفهوم "عصمت" ، " قائم آل محمد" ، " علم لدنی و فوق بشری ائمه" و غیره در باور شیعیان دچار چه دگرگونی هایی گشته است.
اگر فیلم های اخیر مخلباف یعنی " سکس و فلسفه" و " فریاد مورچگان" را ندیده اید چیز زیادی از دست نداده اید. فیلم اول با بازی های ضعیف و فیلم نامه به غایت سطحی اش به ما می فهماند که مخملباف به طور کلی از فلسفه هیچ نمی داند. از سکس و عشق هم. فیلم دوم که کمی جدی تر است به مانند دیگر فیلم هایش بیشتر به یک بیانیه سیاسی می ماند. سراسر شعار است و مغالطه. دست کم می توان دینداری خود را با این فیلم محک زد. اگر پس از دیدن فیلم هنوز میل به دینداری دارید ، این نشاندهنده آن است که دینداری شما در سطح ضعیفی نیست. هر چند که به معنای دینداری عمیق نمی تواند بود. اما مخملباف به مانند دیگر تجربه هایش همچون حزب اللهی گری و سیاست بازی و عشق  و ... در الحاد نیز هنوز خام است و بی تجربه.
کتاب " تحلیل های روان شناختی در هنر و ادبیات" نوشته روان کاو معروف ایران محمد صنعتی کتابی است گران سنگ و زیبا که بر آمدن روان کاوی را در میانه فلسفه و ادبیات به تصویر کشانده است. پس از آن به تحلیل روان کاوانه برخی از آثار ادبی و سینماوی ! پرداخته که به یقین ارزش یکبار خواندن را دارد. من هنوز در میانه راهم و اگر عمری باقی باشد خلاصه ای از آن را در این جا خواهم آورد.
  


نوشته شده به قلم  اشراق -   

برف
دوشنبه هفدهم دی 1386 

1- اساس تلاش انسان از آغاز چيرگي بر طبيعت بوده است. بر سرماهاي طاقت فرسا، بر گرسنگي و قحطي، بر تاريكي و حيوانات وحشي و غيره. اكنون پس از هزاران سال مي توانيم گفت كه انسان عنان طبيعت را در ست خود دارد (1). آن را رام كرده و همچون مومي در اختيار خود دارد. 
2- اين همه به مدد تمدن و بر پايي قوانين  و توسعه تكنولو‍ژي ممكن گشته است. اما بسياري بر اين تمدن خرده ها گرفته اند و مضار آن را بر شمرده اند. مثلا نقدهاي ژان ژاك روسو يا  ناخرسندي هاي فرويد (2) از تمدني كه سركوب  نيازهاي انساني را باعث گرديد است. يا نقدهاي بنيادين ماركس و پيروانش كه اثرات آن تا به حال برجاست و تامل برانگيز.
3- اينها همه نقدهايي است كه عقل جديد و خود بنياد غربي از تمدن كرده است. شايد بتوان نقدي ديگر را در كار آورد كه بيشتر جنبه عرفاني- ديني دارد: طبيعت سرشار از زيبايي و تحول است. آن به آن در حال دگرگوني است. مظهر لطف است و زيبايي. خداوند – بر پايه يكي از زيباترين تعابير فلسفي و عرفاني (3)- خلق مدام مي كند. يعني آن به آن اين جهان را از نو بر پا مي كند و دگرگون مي سازد. اين جهان نور و نيروي خود را از او مي ستاند. چنان به اشيا نزديك است كه گويي با آنها ممزوج گشته است و چنان بري از آنهاست كه گويي به تمامي از آنها جدا گشته است (4). اما طبيعت مظهر قهر الهي هم هست. سرماي سوزان و گرماي طاقت فرسا، زلزال و طوفان، سيل و بيماري و مرگ و غيره. اين درشتي و نرمي طبيعت همه بهانه است از براي فهم حضور بي همتا و فراگير او. درك منشايت لا شريك او. اين كه آغاز و انجام امور تنها از اوست و به او است. خلاصه اين سخن كه :


به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست/ عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست (5)

4- اما انسان با بر پا داشتن تكنيك جديد خود را در پيله مصنوعات خود گرفتار كرده است. سرمايه داري نيز با تمام قوا روز و شب همين مصنوعات را به رخ مي كشد و تبليغ مي كند. اصلا، مصنوعات جديد سدي شده است براي ديدن و درك اين طبيعت حيرت انگيز (6). به هر طرف كه بنگري طبيعت جاي خود را به مصنوعات دست ساز انسان مغرور و سيري ناپذير داده است. پيش از اين طبيعت خاستگاه هنر و فلسفه و علم بوده است (7). نشانه و آيه اي براي مومنان و پيروان اديان. اما اكنون براي ما – نه براي كيهان شناسان غربي و زيست شناسان جسور و فيزيكدانان قهار – چيزي مبهم و بي معنا شده است. ما در آن نه جلوه جلال اش مي بينيم و نه جلوه جمال او. هيچ كدام از طنازي ها و عشوه گري ها کششی از او در ما پديد نمي آورد. ميلياردها كهكشان و ميليون ها گونه از موجودات نمي تواند راهي بگشايد به مبدا و منشا اين عالم. اكنون طبيعت چيزي دست و پاگير است مانند برف . اما اين برف در خود رازهاي بسيار دارد كه ما ديگر نه همچون گذشتگانمان  آن را مي بينيم و نه همچون دانشمندان علوم طبيعي علاقه اي بدان داريم ....


پي نوشت:

1- البته راهي دراز مانده است تا انسان بر تمامي تهديدات توفق يابد.
2- "تمدن و ناخرسندي هاي آن" نوشته زيگموند فرويد، ترجمه محمد مبشري
3- مي توان اين انديشه را در آثار صدر الدين شيرازي يافت.
4- اين تعبير از علي ابن ابي طالب است: داخل في الاشيا لا بالممازجه/ و خارج في الاشيا لا بالمزايله: داخل در اشيا است اما نه چنان كه ممزوج گردد با آن ها و خارج از اشيا است نه چنان كه از آنها جدا افتد.
5- اي كاش سعدي مي آموزاند كه چگونه بدين شان و مقام راه يافته است كه جهان را اينگونه درك و فهم كرده است.
6- به باور من سرمايه داري و مالكيت خصوصي بي رقيب است. اما نمي توان از معايب آن به سادگي در گذشت.
7- يونانيان بيش از همه طبيعت را احترام مي كردند. بر آمدن هنر و فلسفه و نطفه علوم جديد هم بي ارتباط با اين موضوع نمي تواند بود.



نوشته شده به قلم  اشراق -   

معجزه هزاره سوم
شنبه دهم آذر 1386 


1- از آنجا كه ما وبلاگ نويسان عزيز اطلاع رساني دقيق و كامل را بر خود فرض مي دانيم ، بايد بگويم كه بر اساس ضرب المثل قديمي "زدي ضربتي ضربتي نوش كن"، پيرو يادداشت قبلي ام يادداشتي از سوي رئيس هيات مديره دريافت كردم كه به صورت خصوصي ارسال شده بود. در اينجا اعلام مي كنم كه به رغم لاينحل ماندن موضوع، آب و هوا صاف تا قسمتي ابري است و پيش بيني بارندگي هاي پراكنده نيز نمي شود. 
2- قبول دارم كه يادداشت اخير در خور احمدي نژاد نيست و نياز به بحثي مفصل دارد. اما پيش از اين نظر شما را جلب مي كنم به تصويري كه از نمايشگاه اخير كانتون در كشور چين توسط يكي از دوستان گرفته شده است. احمدي نژاد در كنار صدام حسين، معمر قذافي و كيم ايل جونگ قرار دارد- یکی از یکی بهتر. اين تصاوير توسط يكي از غرفه داران عادي چيني تهيه شده است. اين از شرق عالم. از غرب عالم هم كاريكاتوري را علاوه كرده ام. اين را گفتم كه بدانيد احمدي نژاد "معجزه هزاره سوم" است بي چون و چرا :

هولوکاست دروغ است. زمین مسطح است و برنامه هسته ای من صلح آمیز است.

 

 


 



نوشته شده به قلم  اشراق -